|
ما علف را به خاطر آوردیم وقتی از یاد باغبان میرفت
|
سال نو مبارک
اهل خردادم من اما
وسعتی دارم به قدر آسمان آبی اسفند ماه
سال نو بر همگی مبارک
کاش یکدم آسمان ابری شود
بعضی از دوستان میگن چرا آپ نمیکنین ! راستش درگیر مشکلاتی هستیم که ...
امیدواریم پای هیچ انسانی به بیمارستان نرسه ! اینم دو کار خیلی قدیمی از ما :
...............................................................................................................
صبحه رو بوم نقاشی یه بار دیگه پر میزنم
امروز از اون روزاست كه من به سيم آخر ميزنم
قلم مورو بر ميدارم برف و زمستون ميكشم
درختارو بي برگ و بار و خشك و ويرون ميكشم
غنچه هارو پاك ميكنم ستاره رو خط ميزنم
مثل تبر درختارو از سر عادت ميزنم
يه بچه آهو گمشده ميون برفا ميكشم
يه گرگ پير و اون طرف ميون صحرا ميكشم
نقش سياهي از شبو رو كاغذم در ميارم
مهتابو با ستاره هاش از تو شبم بر ميدارم
رو وسعت سبز يه دشت مرگ گلارو ميكشم
بعدش رو يك بوم ديگه نقش بهارو ميكشم
سعيد
..............................................................................................................
خانم اجازه آن مرد با اسب هم نيامد.
اصلا به ياد ما نيست. خانم اجازه ! شايد،
حالا كنار جاده خوابيده است آرام.
چشمان بسته اش را يك لحظه ميگشايد.
و فكر ميكند به: اسبش، سياهي شب،
راهي كه دير گاهيست در پيش روش دارد.
- آن مرد را نوشتيد؟ - آن مرد ، آه آن مرد،
مردي كه مشق شب را در مشت ميفشارد.
- با اسب - با دو بالي آغشته به ستاره
و يال سرخ رنگي كه باد شانه ميزد.
- آمد و نقطه پايان املات را نوشتي
هي با توام بله تو ! شاگرد تنبل بد!
همايون بادت اين سال و همه سال
مبارك بادت اين روز و همه روز
هر روزتان نوروز ـ نوروزتان . ..
فرا رسيدن نوروز باستاني را به
همه دوستان تبريك عرض ميكنيم
برقرار و پايدار باشيد ..
جمشيد . تخت جمشيد و عيد نوروز
جمشید پسر تهمورس بود كه پس از پدر به تخت سلطنت نشست و در ايران اولين كسي بود كه ساختن ادوات جنگي را از آهن به ديگران آموخت .او مردم را به چهاردسته كاتوزيان ( آذر بانان) – نيساريان ( جنگجويان ) – نسوديان (كشاورزان) و اهنوخوشي(دست ورزان ) تقسيم و جايگاه هر يك را معلوم كرد سپس ديوان را وا داشت تا خانه ها را با آب و خاك بسازند و گوهر ها را از سنگ جدا كرد وسپس عطر ها را به وجود آورد .كشتيراني را هم او به مردم آموخت و عاقبت تختي ساخت و زماني كه بر آن جلوس كرد آن روز را نوروز خواندند و به يادگار آن جشنها گرفتند كه يكي از سنتهاي بزرگ ايرانيان گرديد.او پادشاهي بزرك . عادل و نيكبخت بود و سيصد سال سلطنت كرد و هرگز كسي را نيازرد . تا اينكه چندي بعد مغرور گشت و خود را خداي جهان دانست و سرانجام ضحاك بوسيله مردم بر انگيخته شد و او نيز جمشيد را از سلطنت خلع كرد و جمشيد فرار كرد و صد سال بدين ترتيب در خفا زندگي كرد تا اينكه روزي در كنار درياي چين ظاهرشد و ضحاك او را ديد وبا اره دو نيمش كرد.....
این بود یکی از ده ها روایات.
كاوه . ضحاك و آخرين چهار شنبه سال
نيكمردي درعربستان زندگي ميكرد بنام مرداس كه پسري داشت زشت روي و زشت سيرت بنام ضحاك .
روزي اهريمن بر اين پسر ظاهرشد و برشانه هاي اين پسر دو بوسه زد و از جاي آن دو بوسه دو ماربيرون آمد وتنها راه حفاظت او از چنگ ايندو مار خوراندن دو مغز آدمي براي هرروز به آنها بود در همين هنگام مردم ايران او را به ايرانشهر بردند و درآنجا او به پادشاهي رسيد و هر روز مغزدو مرد جوان را بيرون مياوردند وبه مارها ميخوراندند .
به اين ترتيب هرروزخانواده اي داغدار ميشد و مردم ازدست اين بي عدالتي و ظلم به تنگ آمده بودند تا اينكه يكروز قارن تنها پسر كاوه آهنگربدست نوكران ضحاك محبوس گرديد و كاوه كه مردي بسيار شجاع بود مردم را به شورش خواند و فريدون را كه يكي از نوادگان جمشيد بود به سلطنت رسانيد و به دستورفريدون كاوه ضحاك ماردوش را به دهانه غاري در كوه دماوند برد به اين ترتيب كه وقتي ضحاك را به دار آويخت آتشي بسيار بزرگ بيفروخت و مردم به نشانه شادي پيرو كاوه آتشها افروختند و سالهاست كه در سالگرد آن روز يعني آخرين چهار شنبه سال در كوچه و خيابان آتش ميفروزند بي آنكه خود بدانند چرا ...!
کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب
happy birth day to you
شباي سرد زمستون زير باد و برف و بارون
خونه كاهگلي مادربزرگم ته كوچه
گوشه كوچه يه گودالي از آبه
در چوبي
زير كفشامون گلي شد
آره اون مادر بزرگه با یه فانوس روي ايوون
...
دور كرسي
يه سبد ميوه يه قليون
ميگه اون قصه برامون
قصه شاه پرييون
نقل جادوگر ملعون
قصه گرگ بيابون يا كه افسانه قارون
خنده دختر چوپون توي دست خيس بارون
قصه مردي كه ميرفت تيرش از ايران تا جيهون
پشت هم قصه و افسون
گاهي هم پكي به قليون
آره راستي كه چه خوبه
چه صفا داره زمستون
چه صفا داره زمستون
سعيد
امروز شنبه ۱۱ فوريه
كتاب اول موسي – سفر تكوين مخلوقات
فصل اول
در ابتدا خدا آسمانها و زمين را آفريد و زمين تهي وخالي بود و تاريكي بر روي لجه و روح خدا بر روي آبها متحرك * و خدا گفت كه روشنايي شود و روشنايي شد * وخدا روشنايي را ديد كه نيكوست پس خدا روشنايي را از تاريكي جدا كرد *وخدا روشنايي را روز خواند وتاريكي را شب خواند وبودن شام و بودن صبح روز اول شد *
وخدا گفت رقيعي در ميانه آبها بشود تا آبها را از آبها جدا كند * پس خدا رقيع را ساخت و آبهاي زير رقيع را از آبهاي بالاي رقيع جدا كرد و چنين شد * وخدا آن رقيع را آسمان خواند و بودن شام وبودن روز دويّم شد *
وخدا گفت كه آبهايي كه زير آسمانند در يك جا جمع شوند تا خشكي نمايان شود و چنين شد *پس خدا خشكي را زمين خواند و اجتماع آبها را دريا خواند و خدا ديد كه نيكوست .* وخدا گفت كه زمين سبزه ها را بروياند و علف تخم آورنده و درخت ميوه داري كه موافق جنس خود ميوه مي دهد كه تخمش در خودش بر زمين باشد پس چنين شد * و زمين سبزه را رويانيد علف تخم آورنده موافق جنس خود و درخت ميوه دهنده كه تخمش موافق نوع خود در آن است و خدا ديد كه نيكوست * و بودن شام و بودن روز سيوم شد *
وخدا گفت كه در رقيع آسمان نيّرها شوند تا روز را از شب جدا كنند و باشند براي علامات و اوقات معيني و روزها وسالها * ودر رقيع آسمانها نيرها شوند كه زمين را روشنايي دهند و چنين شد * پس خدا دو نير بزرگ ساخت نيّر بزرگ تر به جهت سلطنت روز و نيّركوچك تر به جهت سلطنت شب و همچنين ستاره ها را * وخدا آنها را در رقيع آسمانها وضع كرد تا به زمين روشنايي دهد * وبه روز وشب سلطنت نمايند و روشنايي را از تاريكي جدا كنند و خدا ديد كه نيكوست * و بودن شام و بودن روز چهارم شد *
و خدا گفت كه آبها وجنبندگان ذي حيات را به فراواني بيرون آورند و پرندگاني كه بر زمين در عرصه رقيع آسمانها بپرند * پس خدا نهنگان بزرگ را و تمامي ذي حياتي كه آنها را آبها موافق نوع خود به فراواني بيرون مي آورند وتمامي مرغ هاي بالدار را موافق جنس خود آفريد و خدا ديد نيكوست * و خدا آنها را بركت داده گفت كه بارور وبسيار شده آبهاي دريا ها را پر كنيد و مرغ بر زمين بسيار شود * و بودن شام و بودن صبح روز پنجم شد *
و خدا گفت كه زمين ذي حيات را موافق نوع خودشان بيرون آورد از دواب و حشرات و حيوانات زمين موافق جنس خودشان و دواب را موافق نوع خودشان وتمامي حشرات زمين را موافق جنس ايشان آفريد و خدا ديد كه نيكوست * و خدا گفت كه انسان را به صورت خود موافق مشابهت خود بسازيم تا به ماهيان دريا و مرغان هوا و به دواب و به تمامي زمين وبه تمامي حشراتي كه بر روي زمين مي جنبند سلطنت نمايد * پس خدا آدم را به صورت خود آفريد . او را به صورت خدا آفريده ايشان را ذكور واناث آفريد * و خدا ايشان را بركت داد و ديگر خدا ايشان را گفت كه بارور وبسيار شده زمين را پر كنيد واو را ضبط نمائيد و به ماهيان دريا و مرغان هوا و به تمامي حيواناتي كه بر روي زمين مي جنبند تسلط نمائيد * وخدا گفت كه اينك تمامي علف هاي تخم داري كه بر روي تمامي زمين است و تمامي درختاني كه در آنها ميوه درخت تخمدار هست به شما دادم تا آنكه براي شما خوردني باشد * وبه تمامي حيوانات زمين و تمامي مرغان هوا وتمامي جنبندگان روي زمين كه آنها را جان زنده مي باشد هر علف سبزه را به جهت خوردن دادم پس چنين شد * و خدا هرچه كه ساخته بود ديد كه اينك بسيار نيكوست و بودن شام وبودن صبح روز ششم شد *
فصل دوم
پس آسمانها و زمين و تمامي لشكرهاي آنها تمام شدند *ودر روز هفتمين خدا عملي كه كرد به اتمام رسانيده بود بلكه در روز هفتمين از تمامي كاري كه كرد آرام گرفت * پس خدا روز هفتمين را متبرك ساخته آن را تقديس نمود زيرا كه در آن روز از تمامي كاري كه خدا آفريد و ترتيب داد آرام گرفته بود * اين است بيان پيدا شدن آسمانها و زمين در حين آفريدن و روز ساختن خداوند زمين و آسمان ها را *
افتاده است روي همين شاخه چنار
يك اتفاق ساده ولي دو ر ا ز انتظار
باور نكرده بود كسي مردن مرا
مادر به هيچ وجه نميرفت زير بار
هر روز مي نشست كنار همين درخت
با چشمهاي خيس و نگاهي اميدوار
تقصير ابر بود که اشك سياه ريخت
هي روي چتر مادر و هي روی ا ين مزار
چيزي شبيه صاعقه اما سياه و سرد
اين خاكهاي نمزده را ميزند كنار
شايد كه چتر ، صاعقه يا نه پرنده اي
پرتاب شد به سمت همين شاخه چنار
مادر قفس بساز كمي دانه هم بپاش
ديدي كه من كلاغ شدم قار... قار... قار.
زهرا
فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
گل در انديشه كه چون عشوه كنددر كارش
دلر بايي همه آن نيست كه عاشق بكشند
خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش
جاي آن است كه خون موج زند دردل لعل
زين تغابن كه خزف مي شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري
بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد غافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ايدل
جانب عشق عزيز است فرو مگذارش
صوفي سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه بديدار تو خوگر شده بود
ناز پرورد وصالست مجو آزارش
حافظا :
ميخانه اي از شعر بنا كردي كه از بزرگترين كاخ جهان بزرگتر است و باده اي از لطف سخن فراهم آوردي كه از طاقت نوشيدن دنيايي بيشتر است ولي مهمان اين ميخانه تو جز سيمرغ افسانه اي چه كسي ميتواند بود ؟
در افسانه هاي كهن آمده كه موشي كوچك كوهي گران بزاد. مگر نه كه اين همان اعجازتوست كه از طبع بشري فاني اثري چنين جاودان پديد اوردي و يك شبه ره صد ساله رفتي.تو خود هيچ نيستي و همه چيز هستي زيرا در عين درويشي ازجهاني بزرگتري. سمند وار جاودانه در اتش كمال خود ميسوزي وهر بار كاملتر از اين آتش بدر ميايي . تو هم ميخانه مايي و هم باده ما و هم سيمرغ مايي و هم كوه گران ما بلندی هر قله نشان از عظمت توست و عمق هرگرداب آيتي
از كمال توست سخن تو چون شراب مستي بخش خردمندان جهان است ....
نيچه
اي حافظ سخن تو همچون ابديت بزرگ است زيرا آنرا آغاز و انجامي نيست كلام تو همچون گنبد اسمان تنها به خود وابسته است . لاجرم ميانه نيمه غزلت مطلع و مقطع ان فرقي نميتوان گذاشت.چرا كه همه آن آيتي از كمال وجمال است اگر روزي دنيا بسر آيد اي حافظ آسماني آرزو دارم كه تنها با تو و در كنارتو باشم همراه تو باشم وچون توعشق ورزم زيرا اين افتخار زندگي من وپايه حيات من است .با اين همه در خود جراتي اندك ميابم كه خود را مريدي از مريدان تو شمارم .حافظا خود را با تو برابر نهادن جز نشان ديوانگي نيست .....
گوته
نهايت تمامی نيروها پيوستن است
پیوستن به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور.
نيمكت
من
كنار يك صبح
خواب آسوده من . نيمكت و درياچه
بر صداي پر قو
و چه آرام
آرام
کمی از لطف خدا شرق زمان را پيمود
صبح آمد و نشست
باز مثل هر روز
منم و نيمكت و درياچه
سعيد
اي تو بهترين بهانه واسه از گلا نوشتن
تو قشنگترين نشانه واسه از خدا نوشتن
آمارانت امروز شروع شد تنها برای خاطر زهرا
سعيد